سفارش تبلیغ
صبا

 

 

 

 

آمد برای شستنِ غم هایم

این صبحِ با طراوتِ بارانی

از گرمیِ نگاهِ غزل جویی

دارم دوباره میلِ غزلخوانی

 

می خورد رویِ شاخه ای از طوبا

آهسته بر لبانِ چکاوک باد

می خوانَد این پرنده ی خوش آواز

از جان و دل ، سرودِ مبارک باد

 

این جا خدا به روی زمین آمد

در شکل هشتمین گل زهرایی

آمد دلیل وسعتِ دریا شد

آن روحِ بیکرانِ اهورایی

 

تو هشتمین امامِ بهار و گل

میراثی از قبیله ی دریایی

مردی به اقتدارِ علی امّا...

فرزند آسمانیِ زهرایی

 

سودایِ یک نگاهِ تو را دارد

مرغِ دلم که دُورِ ضریحِ توست

بر بامِ گنبدِ تو گرفتار است

قربانیِ نگاهِ ملیحِ توست

 

من آن غزالِ دشتِ غریبستان

خود در کمین نشسته ی صیّادم

می خواستم که بگذرم از پیشت

در دامِ چشمهای تو افتادم

 

آری تمام هستیِ من اینجاست

این چشمهای مشکیِ طوفانزا

تلفیقِ ماهرانه ی شب با روز

تعبیرِ شاعرانه ی یک رؤیا

 

ای پادشاهِ مُلکِ اساطیری

تو اعتبارِ بیشه ی شیرانی

گرچه جدایی از وطنت ، امّا

سلطانِ قلبِ مردمِ ایرانی

 

 




نگارش در تاریخ سه شنبه 91 شهریور 28 توسط سید عباس ذبیح الحسین | نظر

ناله ی ما صورتی بگرفت،بلبل ساختند

لخته های دل به یک جا جمع شد،گل ساختند

میرزا محمد افضل سرخوش

نمی ترسد اگر از تیغ بازی های ابرویش

چرا آیینه از جوهر زره زیر قبا دارد؟

جویا تبریزی

ز بس دور از تو در گرد کدورت گشته ام پنهان

شکست رنگ رویم رخنه ی دیوار را ماند..

جویا تبریزی

نه در بزمش عرق می ریزم از جوش حیا بیرون

بر اشکم دیده تنگی کرد،آمد جا به جا بیرون

مهربان اورنگ آبادی

دل از دست جفای خوش نگاهان شاد می گردد

عجب شهری ست،کز غارت شدن آباد می گردد

میر عبدالوهاب افتخار دولت آبادی

کجا رفت آنکه لطفی در لباس ناز می کردی؟

به تقریب دریدن نامه ام را باز می کردی

معز فطرت قمی




نگارش در تاریخ شنبه 91 شهریور 25 توسط سید عباس ذبیح الحسین | نظر

سخن این است اگر حرکت را پذیرفتیم به چه سمت و سویی می خواهیم برویم ؟

 مقصدمان چیست ؟

آیا مقصد ، محدود در خودمان ، یا در جمعمان است یا تمامی نسل ها را در بر می گیرد ؟

...

مرحله ی بعد اینکه این مقصد چه عمقی دارد ؟

در حد آزادی و عدالت و رفاه است یا با امتداد و ادامه ی انسان ادامه دارد ؟

و مرحله ی سوم اینکه چه روشی دارد ؟

 غلطاندن و به دوش کشیدن است یا زمینه ساز است برای آنهایی که می خواهند انتخاب کنند ؟

...




نگارش در تاریخ شنبه 91 شهریور 25 توسط سید عباس ذبیح الحسین | نظر بدهید

 

شروعِ حرکتِ تو که ضرورتِ حرکت از آن مایه می گیرد از لحظه ای است که می فهمی از همه ی چیزهایی که با آنها مانوس هستی بزرگتری .

بزرگتری ، چون آنها به تو ختم شده اند . تو میوه ی این درختی و هیچ وقت به ریشه و خاک و سنگ برگشت نخواهی کرد .

...

نیاز ، قدر ، ساختِ ما ضرورتِ حرکت را به وجود می آورند و ضرورتِ این حرکت حتی از تنفسِ ما بیشتر است .

چون با مرگمان ادامه داریم و در مرگمان تولد را یافته ایم که ...

 




نگارش در تاریخ دوشنبه 91 شهریور 20 توسط سید عباس ذبیح الحسین | نظر

چند روزیه که درگیر یه سری دغدغه هایی شدم که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که اینجوری بشه ، آخ ببخشید راستش رو بخواین یکی از رفقای خیلی نزدیکم که باهام کلی برو بیا داشت و کلی هم من بهش ابراز محبت می کردم و کلی هم روی رفاقتش حساب باز کرده بودم چند روز پیش رفته خیلی از سوتی هام و اتفاقاتی که توی این یکسال و نیمه گذشته بینمون افتاده است رو به رییسم و همکارام و حراست اداره مون و بعضی از آدمایی هم که منو می شناسن گفته خلاصه تمام و کمال پرچممون رو آورده پایین ، حسابیِ حسابی ؛ البته باورتون نمیشه اگه بدونین که این آدم چه آدمیه ... ولش کن راستی گفتم سوتی هام فکر بد نکنیدا اهل خلاف ملاف نیستم و اصلاً توی فضای ناجور ماجور هم ورود نمی کنم منظورم از سوتی یه سری کارای بیهوده است که انجام دادم . خب اینا بهانه ای بود که یه شعر قشنگ از استاد رحیم معینی کرمانشاهی وصف الحال خودم رو براتون بنویسم امیدوارم شما هم لذت ببرید . 

یاعلی مدد .

 

از شرف شد ، کز صدف گوهر جدا افتاده است
گندم از عزت ، بکام آسیاب افتاده است

سرخ رو چون مس مشو ، محتاج مسگر میشوی
زر ، ز زردی بی نیاز از کیمیا افتاده است

برتری جویی سر تعظیم می ساید بخاک
سایه از افتادگی ، بی اعتنا افتاده است

شهوت دنیا پرستی برق عالمسوز شد
آتش اندر خرمن خلق خدا افتاده است

بی خرد ، با عیبجویی خود ستایی می کند
شیخ جاهل ، با عبا ، عالم نما افتاده است

طوق قمری ، رنگ خون اوست گرد گردنش
بر سر ما هر بلا از آشنا افتاده است

هر چه می گویی همان باش ای اسیر زندگی
واعظ از منبر بدامان ریا افتاده است

در میان بی هنر ها می کشم رنج هنر
گنج در ویرانه افتاد و ، بجا افتاده است

حاسد از مهر و محبتهای ما گستاخ شد
بره از نرمی بخوان اغنیا افتاده است

هر چه شب تاریکتر ، تابنده تر باشد سهیل
از حسادت بر زبانها نام ما افتاده است

هر که دارد حرص کسب زور و زر ، جز طبع من

همت عالی ، به باز بینوا افتاده است

 

 




نگارش در تاریخ چهارشنبه 91 شهریور 8 توسط سید عباس ذبیح الحسین | نظر
قالب وبلاگ